تآتر بی نوایان
حمید محوی حمید محوی



 
این روزها خیلی دربارۀ استالین بحث شده و من نیز با انتشار یک گزارش تاریخ اشتباه ، خوشبختانه - موجب اعتراضات بی شماری از جانب خوانندگانم شدم و نتیجه این که معلوم شد که پلخانوف به دست استالین کشته نشده است. با توجه به تجربۀ پیشین و با اعتراف به این امر که از تاریخ شوروی به شکلی که تاریخدانان انتظار دارند، بی اطلاع هستم، از هر گونه اظهار نظر  و یا داوری در مورد استالین خود داری می کنم. با این وجود نکته ای که برای من قابل هضم نیست این است که ما دائما مبارزۀ طبقاتی و جنبش کمونیستی را به عنوان محصول کار انقلابی یک فرد و یا تعداد معدودی از افراد منحصر سازیم
در بهترین حالت می توانم با این نظریه موافق باشم که بگوییم ، به عنوان مثال استالین کمونیست بوده و و یا کمونیست خوبی بوده - چون که ممکن است کمونیست بد هم داشته باشیم مثل جراح قلب بد- ولی نکته ای که برای من قابل هضم نیست این است که در سر تا سر شوروی مجسمۀ استالین و یا حتی لنین را بر پا کنند و در هر دفتر و دستکی عکس رتوش شدۀ استالین را در قاب شیشه ای به دیوار بیاویزند
می توانیم تصور کنیم که صحنه ای از انقلاب اکتبر توسط مجسمه ساز یا نقاش بازنمایی شود و به عنوان بنا و یا اثر یاد بود در مکان های فرهنگی و عمومی بر پا شود
ولی از دیدگاه من تمرکز کمونیسم روی افراد به عنوان نوعی نابغه و جز این ها صحیح نیست. البته در زمینۀ مبارزۀ طبقاتی و راه سوسیالیسم علمی، مثل دیگر علوم و یا هنرها، وقتی فردی دست به ابتکار مهمی می زند و یا تلاش های او به منجر به ایجاد مفهومی نوین و پیشگام می گردد، باید از او قدر دانی شود 
هر یک از کمونیست ها، اگر امروز، بیایند و بگویند : «طبقۀ کارگر به حزب طبقۀ کارگر، حزب کمونیست نیازمند است: در بهترین حالت می توانیم بگوییم که او نظریۀ کمونیستی و یا مارکسیستی را خوب فهمیده است  
دراین جا فکر می کنم که ما با موضوع فاعل تاریخ یا فاعل شناسنده و فعال تاریخ و تحول تاریخی روبرو هستیم، یکی از تمایل ها بر این اصل استوار است که تاریخ کار افراد برجسته می داند ولی  تمایل دیگری هم وجود دارد آن را به توده ها نسبت می دهد
موضوع رهبریت دررابطه با مبارزۀ طبقاتی و ساختمان سوسیالیستی ، اما، به اعتقاد من نباید به شکل فردی آن مطرح باشد، رهبریت باید به عهدۀ گروه های پژوهش علمی باشد و در نهایت الغای مالکیت خصوصی و الغای طبقات ، الغای تفاوت های حرفه ای را نیز به هم راه خواهد داشت، که شامل حال رهبریت نیز می گردد


   


 

طبقات و دستآوردهای سوسیالیسم

 

« رفیق استالین از ما بود و ما در جبهه رفیق استالین بر ضد این دیوها و عفریتها و

                                                        اژدهای سرمایه داری می رزمیم.»

   


 

لنین در مقاله ابتکار عظیم  می نویسد: „پرولتاریا پس از تصرف قدرت سیاسی مبارزه طبقاتی را قطع نمی کند، بلکه آنرا- تا زمان محو کامل طبقات- ادامه می دهد، ولی البته در شرایط دیگر، به شکل دیگر و با وسائل دیگر.

 و اما معنای „محو طبقات“ چیست؟ همه کسانیکه خود را سوسیالیست می نامند، این هدف نهائی سوسیالیسم را قبول دارند، ولی چه بسا همه در معنای آن تعمق نمی ورزند. طبقات به گروههای بزرگی از افراد اطلاق می گردد که بر حسب جای خود در سیستم تاریخا معین تولید اجتماعی، بر حسب مناسبات خود (که اغلب به صورت قوانین تثبیت و تنظیم گردیده است) با وسائل تولید، بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابر این برحسب شیوه های دریافت و میزان آن سهمی از ثروت اجتماعی که در اختیار دارند از یکدیگر متمایزند. طبقات آنچنان گروههائی از افراد هستند که از بین آنها یک گروه می تواند، بعلت تمایزی که بین جای آنها در یک رژیم معین اقتصاد اجتماعی وجود دارد، کار گروه دیگر را به تصاحب خود در آورد.

واضح است که برای محو کامل طبقات باید نه تنها استثمارگران یعنی ملاکین و سرمایه درآن را سرنگون ساخت و نه تنها مالکیت آنها را لغو نموده بلکه باید هرگونه مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را نیز ملغی ساخت و هم فرق بین شهر و ده و هم فرق بین افراد متعلق به کار جسمی و افراد متعلق به کار فکری را از بین برد. این کاریست بس طولانی. برای انجام این امر باید در جهت تکامل نیروهای مولده گام بزرگی به پیش برداشت، باید بر مقاومت بقایای کثیرالعده تولید کوچک فائق آمد(مقاومتی که اغلب بطور پاسیف ابراز می گردد و بسیار سرسخت است و فائق آمدن بر آن بسیار دشوار است)، باید بر نیروی عظیم عادت و جمودی که ناشی از این بقایاست فائق آمد.“  

لنین در اینجا تعریف روشنی از محو طبقات می دهد و تمام بردارهای اقتصادی آنرا بر می شمارد. 

در روسیه حزب کمونیست شوروی به رهبری استالین در همان بدو انقلاب آغازنمود مناسبات حاکم سرمایه داری را مضمحل کند، وسایل تولید را به مالکیت دولت سوسیالیستی در آورد و با تصویب برنامه های پنجساله اقتصادی، با سیاست صنعتی کردن کشور و اشتراکی کردن کشاورزی زمینه استقلال کشور و محو بهره کشی انسان از انسان را فراهم آورد. نیروی کارگر کارگران قابل خرید و فروش نبود. نیروی کار کارگران از صورت کالا بیرون آمد. بازرگانی خارجی، ثروتهای زیر زمینی و بانکها ملی شدند و در اختیار دولت دیکتاتوری پرولتاریا قرار گرفتند. بنا به تعریف لنین دیگر در اتحاد شوروی بعد از 19 سال که از انقلاب اکتبر می گذشت آن طبقاتی که بر حسب جای خود در سیستم تاریخا معین تولید اجتماعی، بر حسب مناسبات خود (که اغلب به صورت قوانین تثبیت و تنظیم گردیده است) با وسائل تولید، بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابر این برحسب شیوه های دریافت و میزان آن سهمی از ثروت اجتماعی که در اختیار داشتند طبقات استثمارگر نامیده می شدند وجود نداشت. در اتحاد شوروی بعد از 19 سال تحولات و تغییرات اقتصادی دیگر گروهای بزرگ و طبقاتی که بعلت تمایزشان در یک رژیم معین اقتصاد اجتماعی، بعلت جایگاه اجتماعی شان در تولید به آنچنان گروههائی از افراد تبدیل شده باشند که بتوانند کار گروه دیگر را به تصاحب خود در آورند، وجود نداشت.

آیا خنده آور نیست که ما بعد از این همه تغییرات بنیادی در عرصه اقتصادی از گروههای بزرگی صحبت کنیم که دارای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید بوده و کار غیر را استثمار می کنند؟ کجا بودند این گروههای بزرگ؟ چنین گروههائی را در شوروی با انقلاب اقتصادی مضمحل کردند. طبقه به مفهوم اقتصادی در شوروی از بین رفت. این شعبده بازان با درهمآمیزی مفاهیم می خواهند امری را که صحت دارد نا صحیح جلوه دهند. ما مجددا می پرسیم این طبقات استثمارگر که نیروی کار را در بازار آزاد می خریدند و در کارخانه های خود استثمار می کردند در کجای شوروی بودند؟ روشن است که این شبه مارکسیستها مفهوم طبقه را نفهمیده اند. برای آنها دوران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب فرقی نکرده است. هم در قبل و هم در بعد از انقلاب بورژوازی روسیه به صورت طبقه بر تولید تسلط داشته است. آنها فرق طبقه را از نظر مفهوم اقتصادی نمی فهمند.

استالین تحت عنوان “ما در حال ساختن شالوده اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هستیم و می توانیم آنرا تماما بنا کنیم“ در مورد اساس ساختمان سوسیالیسم در شوروی سخن می راند و می گوید:

 “من در سخنرانیم گفتم که اساس سیاسی سوسیالیسم دیگر در نزد ما ساخته شده است- و آن دیکتاتوری پرولتاریاست. من گفتم که اساس اقتصادی سوسیالیسم خیلی مانده که ساخته شود و ما باید آنرا بسازیم. من ادامه می دهم که طرح پرسش باین نحو است:  آیا ما می توانیم با تکیه بر نیروی خود پایه اقتصادی سوسیالیسم را در کشورمان مستقر کنیم؟  من سرانجام گفتم که این پرسش اگر آنرا به زبان طبقاتی برگردانیم به شکل زیر در می آید: آیا ما می توانیم متکی بر نیروی خود نیروی شوروی مان بر بورژوازی چیره شویم؟

ترتسکی در سخنرانیش مدعی است که من منظورم از چیره شدن بر بورژوازی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از جنبه سیاسی بوده است. طبیعتا این درست نیست. در اینجا روح فراکسیون تروتسکی در وی حلول کرده است. از سخنرانی من چنین بر می آید که من منظورم از چیره شدن بر بورژوازی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی غلبه اقتصادی مورد نظرم بوده است زیرا که غلبه سیاسی مدتهاست انجام شده است.

منظور از غلبه اقتصادی بر بورژوازی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی چیست؟ و یا به عبارت دیگر مفهوم پی ریزی بنای اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی چیست؟

„ساختمان اساس اقتصادی سوسیالیسم یعنی کشاورزی را با صنایع سوسیالیستی بیک کلیت اقتصادی بدل کنیم، کشاورزی را تحت رهبری صنایع سوسیالیستی قرار دهیم، مناسبات میان شهر و ده را بر اساس مبادله تولیدات کشاورزی و محصولات صنعتی تنظیم کنیم، یعنی تمام آن مجاری را ببندیم و نابود گردانیم که از طریق آنها طبقات پدید آمده و قبل از هر چیز سرمایه ایجاد می شود و سرانجام نوعی شرایط تولید و توزیع بنا نهیم که مستقیما و بلاواسطه به محو طبقات منجر می شوند“(به سخنرانی استالین در پلنوم وسیع  هفتم کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی مراجعه کنید).

من باین شکل در سخنرانیم ماهیت ساختمان اقتصادی سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را تعریف کردم.

این تعریف دقیقا بازتاب تعریف „ماهیت اقتصادی“، „پایه اقتصادی“ سوسیالیسم است که لنین در طرح مشهور خود مربوط به مقاله اش „مالیات جنسی“ بیان کرده است.( منظور مقاله „برنامه و طرحهائی برای جزوه „در باره مالیات جنسی“ می باشد، مراجعه شود به جلد 32 چاپ چهارم صفحات 299 تا 307 به زبان روسی)

آیا این تعریف درست است و آیا ما می توانیم بر روی امکان ساختمان اقتصادی سوسیالیسم در کشورمان حساب کنیم- حال این اساس مسئلهتفاوت عقاید ماست.

ترتسکی حتی کناری هم باین پرسش برخورد نکرد، وی براحتی از کنارش رد شد، ظاهرا فکر کرده بود صرفه در این است که سکوت کند.

اینکه ما در حال آن هستیم که اساس اقتصادی سوسیالیسم را بنا کنیم و ما می توانیم آنرا کاملا بنا کنیم را می توانیم از این واقعیت بفهمیم که:

الف) تولید سوسیالیستی ما یک تولید بزرگ منسجم است در حالیکه تولید غیر ملی در کشور ما تولید خرد پراکنده است. روشن است که رجحان تولید بزرگ و آنهم تولید بزرگ منسجم در قبال تولید خرد یک واقعیت غیر قابل انکار است.

ب) تولید سوسیالیستی ما مدتهاست رهبری تولید خرد را بدست گرفته و تولید خرد این رهبری را پذیرفته است صرفنظر از اینکه این تولید خرد مربوط به شهر و یا روستا باشد“.(آثار استالین جلد 9 دسامبر 1926 تا ژوئیه 1927).“

پس ملاحظه می کنید که در آثار استالین سخن بر سر نفی مبارزه طبقاتی نیست سخن بر سر ایجاد آن پایه و اساس اقتصادی است که به موجب آن می توان طبقه را تعریف کرد و یا آنرا از نظر توان اقتصادی و زمین مادی پیدایش نابود نمود.

برای نابودی طبقات باید مبارزه مستمر طبقاتی کرد و این مبارزه در عرصه های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک همواره صورت می گیرد. در اتحاد جماهیر شوروی در اثر انجام انقلاب سوسیالیستی اکتبر و خلع ید بورژوازی از قدرت و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا تحت رهبری حزب کمونیست بلشویک شوروی و تصاحب قدرت سیاسی، مبارزه پرولتاریا در عرصه سیاسی به نتیجه رسید. بورژوازی  و طبقات استثمارگر دیگر در قدرت سیاسی حضور نداشتند. با هیچ حیله ای نمی توان مدعی شد که بورژوازی پس از انقلاب کبیر اکتبر هنوز در قدرت سیاسی سهیم بود و یا حضور داشت.

حال باید با تکیه بر دیکتاتوری پرولتاریا، اهرمهای اقتدار اقتصادی طبقه بورژوازی و استثمارگر را از میان بر می داشتند و این کار با نیروی توانفرسا و تئوری ساختمان سوسیالیسم در شوروی، با دست قدرتمند رهبری استالینی حزب به نتیجه رسید.  وقتی قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی تغییر یافت و در این قانون اساسی وضعیت جدید اقتصادی و سیاسی بازتاب یافت دیگر نمی شد از وجود و حضور طبقات استثمارگر به مثابه طبقه منسجم سخن راند. طبقات استثمارگر در شوروی نابود شدند. و استالین بدرستی باین امر تکیه می کند. مضحک بود اگر در بعد از 20 سال هنوز مدعی می شدند که ما انقلاب کردیم، قدرت سیاسی را کسب کردیم، دیکتاتوری پر.لتاریا را مستقر ساختیم، اقتصاد را دگرگون ساختیم ولی نتوانستیم طبقات را بمثابه طبقه از بین ببریم و وضع به صورت سابق است. طبیعتا چنین رهنمودی به پرولتاریای جهان سند ورشکستگی بود. آنچه که هنوز باقی مانده بود افکار و ایده ها و فرهنگ چند صد ساله عقب مانده و ارتجاعی سرمایه داری و طبقه سرمایه داری بود که باید با آن تا از بین رفتن طبقات در عرصه جهان مبارزه می شد. افکار بورژوازی هنوز زنده بود که بارها لنین و استالین به دیرپائی و پر جانی آنها اشاره داشتند. باین جهت مبارزه طبقاتی ادامه می یافت و باید ادامه پیدا می کرد. عده ای اشاره به محو بورژوازی از نظر اقتصادی در قانون اساسی شوروی را مترادف با نفی مبارزه طبقاتی قرار می دهند و این ناشی از اختلاط مفاهیم در بین آنهاست. در قانون اساسی شوروی به روشنی به این تحولات اقتصادی که منجر به نفی بورژوازی به عنوان طبقه و یک گروه بزرگ استثمارگر شده است اشاره رفته است. تمام تحولات اقتصادی که با دست حزب و طبقه کارگر به ثمر رسیده شده است برجسته گردیده است و خوب است که ما سند آنرا که همان سند بحث پیرامون قانون اساسی شوروی است منتشر کنیم:   

“کنگره هشتم شوراها. قانون اساسی نوین اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی

در فوریه سال ١٩٣٥ کنگره هفتم شوراهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تصمیم به تغییر قانون اساسی اتحاد شوروی٬ که در سال ١٩٢٤ تصویب شده بود٬ گرفت. لزوم تغییر قانون اساسی اتحاد شوروی ناشی از آن تحولات بزرگی بود که از سال ١٩٢٤ یعنی از موقع تصویب نخستین قانون اساسی اتحاد شوروی تا روزهای ما در حیات اتحاد شوروی روی داده بود. طی سالهای گذشته تناسب قوای طبقاتی در اتحاد جماهیر شوروی تغییر یافته بود: صنایع نوین سوسیالیستی ایجاد گردید٬ کولاکها از پای درآمدند٬ رژیم کلخوزی پیروز شد٬ مالکیت سوسیالیستی بر وسائل تولید در کلیه اقتصاد ملی بعنوان اساس جامعه شوروی استوار گردید. پیروزی سوسیالیسم امکان داد که گامی فراتر بسوی دمکراسی کردن سیستم انتخاباتی برداشته شود و انتخابات همگانی٬ برابر و مستقیم٬ با رای مخفی برقرار گردد.

کمیسیون ویژه اساسی تحت ریاست رفیق استالین قانون اساسی نوین اتحاد شوروی را طرح ریزی کرد. این طرح قانونی در معرض مشاوره عموم ملت گذارده شد و این شور پنج ماه و نیم ادامه داشت. در کنگره هشتم فوق العاده شوراها٬ طرح قانون اساسی نوین اتحاد جماهیر شوروی مطرح مذاکرده قرار گرفت.

در نوامبر سال ١٩٣٦ ٬ کنگره هشتم شوراها٬ که میبایستی لایحه قانون اساسی نوین اتحاد جماهیر شوروی را تصویب و یا رد نماید٬ گرد آمد.

رفیق استالین در گزارشی که در کنگره هشتم شوراها درباره طرح قانون اساسی نوین داد٬ تغییرات اساسی را٬ که از زمان تصویب قانون اساسی سال ١٩٢٤ در کشور شوراها روی داد تشریح نمود.

قانون اساسی سال ١٩٢٤ در نخستین دوره نپ تدوین شده بود. در آن موقع حکومت شوروی رشد سرمایه داری را نیز در ردیف رشد سوسیالیسم مجاز دانسته بود. در آن زمان حساب حکومت شوروی این بود که در جریان مسابقه بین دو سیستم یعنی سیستم سرمایه داری و سوسیالیستی٬ پیروزی سوسیالیسم را نسبت به سرمایه داری در رشته اقتصادی تهیه و تامین نماید. در آن زمان٬ مسئله اینکه „کدام یک غالب خواهد شد“ هنوز حل نشده بود. صنایع که بر روی پایه فنی کهنه و فقیری قرار گرفته بود٬ حتی به سطح پیش از جنگ هم نمیرسید. در آن زمان کشاورزی نیز وضع اسف آوری تری را طی میکرد. ساوخوزها و کلخوزها در اقیانوس بی پایان اقتصاد انفرادی روستایی مانند جزائر جدا افتاده ای بودند. در آن زمان سخن بر سر از بین برداشتن کولاکها نبود٬ بلکه فقط میبایستی آنها را محدود کرد. دررشته گردش کالا. قسمت بازرگانی سوسیالیستی تنها قریب ٥۰ درصد را تشکیل میداد.

ولی در سال ١٩٣٦ اتحاد شوروی منظره دیگری داشت. اقتصاد اتحاد شوروی در سال ١٩٣٦ به کلی تغییر یافته بود. در این موقع دیگر عناصر سرمایه داری کاملا از میان برداشته شده بود٬ -  در کلیه رشته های اقتصاد ملی سیستم سوسیالیستی پیروز شده بود. فرا آورده های صنایع سوسیالیستی هفت برابر از مقدار پیش از جنگ بیشتر شده و صنایع شخصی را کاملا از میدان بدر کرده بود. دراقتصاد روستا٬ تولید سوسیالیستی که از حیث عظمت و کار بوسیله ماشین و تجهیزات نوین فنی در جهان نظیر ندارد٬به شکل سیستم ساوخوزها و کلخوزها غالب امده بود. کولاکها درسال ١٩٣٦ به عنوان یک طبقه خاص٬ به کلی از میان برداشته شده بودند و اقتصاد انفرادی هم دیگر در اقتصاد کشور هیج گونه نقش جدی بازی نمیکرد٬ کلیه گردش کالا دردست دولت و کئوپراسیون تمرکز یافت. استثمار فرد از فرد برای همیشه از بین برده شد. مالکیت اجتماعی سوسیالیستی بر وسائل تولید٬ به عنوان اساس خلل ناپذیر رژیم نوین سوسیالیستی٬ در کلیه رشته های اقتصادی ملی برقرار گردید. در جامعه نوین سوسیالیستی٬ بحران٬ فقر٬ بیکاری و خانه خرابی برای همیشه از میان رفت. برای تمام اعضای جامعه شوروی شرائط زندگانی مرفه و متمدن فراهم گردید.(تکیه از توفان)

رفیق استالین در گزارش خود اظهار داشت که موازی با این تغییرات٬ ترکیب طبقاتی اهالی اتحاد شوروی هم تغییر یافته است٬ طبقه ملاکین و بورژوازی بزرگ امپریالیستی سابق در همان دوران جنگ داخلی از میان برداشته شد. طی سالهای ساختمان سوسیالیستی هم٬ تمام عناصر استثمار کننده٬ یعنی سرمایه داران٬ بازرگانان٬ کولاکها٬ سفته بازان برچیده شدند. تنها بقایای ناچیزی از طبقه استثمار کننده از پای در آمده بر جای مانده است٬ که از میان بردن کامل آن هم از مسائل آینده نزدیک میباشد.(تکیه از توفان)

زحمتکشان اتحاد شوروی یعنی کارگران و دهقانان و روشنفکران٬ طی سالهای ساختمان سوسیالیستی عمیقانه تغییر شکل یافته اند.

طبقه کارگر دیگر مانند سرمایه داری یک طبقه استثمار شونده  ای که فاقد وسائل تولید باشد نیست. این طبقه اکنون سرمایه داری را نابود کرده٬ وسائل تولید را از دست سرمایه داران گرفته و به مالکیت اجتماعی تبدیل نموده است و دیگر پرولتاریا به معنی ویژه سابق نیست. پرولتاریای اتحاد شوروی که زمام حکومت را بدست گرفته است٬ به طبقه کاملا نوینی و به آنچنان طبقه کارگری تبدیل گشته است که از استثمار آزاد است و سیستم اقتصادی سرمایه داری را نابود و مالکیت سوسیالیستی را بر وسائل تولید بر قرار کرده است٬ یعنی آنچنان طبقه کارگری که تا کنون تاریخ بشر نظیرش را ندیده است. (تکیه از توفان).

تغییری هم که در وضع دهقانان اتحاد شوروی روی داده از این کم عمق تر نیست. در ایام پیشین زیاده از بیست ملیون خانوار روستایی و میانه بطور پراکنده و از یکدیگر جدا در قطعه های زمین خود مشغول تلاش بودند. تکنیک مورد استفاده آنها عقب مانده بود و خود آنها را از طرف ملاکین کولاکها٬ بازرگانان٬ سفته بازان٬ رباخواران و مانند آن٬ استثمار میشدند. اکنون در اتحاد جماهیر شوروی دهقانان کاملا نوینی بوجود آمده اند:

ملاکین و کولاکها٬ بازرگانان و رباخواران٬ که بتوانند دهقانان را استثمار نمایند٬ دیگر وجود ندارند. اکثریت هنگفت اقتصاد روستایی داخل کلخوزها گردیده است٬ که اساس آن مالکیت خصوصی وسایل تولید نبوده بلکه مالکیت اشتراکی است٬ که بر پایه کار مشترک نمو کرده است. این دهقانان تراز نوین هستند که از هر گونه استثماری آزادند. چنین دهقانانی را نیز تاریخ بشر هنوز بخود ندیده است.

روشنفکران اتحاد شوروی نیز تعییر نموده اند. توده روشنفکر کاملا شکل نوینی به خود گرفته است. اکثریت این روشنفکرها از میان کارگران و دهقانان بیرون آمده اند و مانند روشنفکران سابق به سرمایه داری خدمت نمیکنند٬ بلکه به سوسیالیسم خدمت مینمایند. اکنون روشنفکران اعضای متساوی الحقوق جامعه سوسیالیستی شده اند. این روشنفکران هم دوش با کارگران و دهقانان جامعه نوین یعنی جامعه سوسیالیستی را ایجاد میکنند. اینها روشنفکران تراز نوین هستند که به خدمت خلق کمر بسته اند و از هر گونه استثمار آزادند. تاریخ بشر هنوز چنین روشنفکرانی را بخود ندیده است.

بدین طریق حدود طبقاتی بین زحمتکشان اتحاد شوروی سترده میشود٬ خصوصیات سابق از بین میرود٬ تضادهای اقتصادی وسیاسی بین کارگران٬ دهقانان و روشنفکران فرو میریزد و محو میشود. اساس یگانگی معنوی و سیاسی جامعه فراهم گردیده است.

این تغییرات ژرف در زندگانی اتحاد جماهیر شوروی این کامیابیهای قطعی سوسیالیسم در اتحاد شوروی در قانون اساسی اتحاد شوروی تجسم یافت.

طبق این قانون اساسی٬ جامعه شوروی از دو طبقه دوست یعنی از طبقه کارگر و دهقان تشکیل میابد٬ که در بین این دو طبقه هنوز فرق طبقاتی باقی است. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی – دولت سوسیالیستی کارگران و دهقانان است.

شالوده سیاسی اتحاد جماهیر شوروی را شوراهای نمایندگان زحمتکشان تشکیل میدهند که این شوراها در نتیجه سرنگون کردن حاکمیت ملاکین و سرمایه داران وبدست آوردن دیکتاتوری پرولتاریا رشد نموده و مستحکم شده است.

تمام حاکمیت در اتحاد شوروی بوسیله شوراهای نمایندگان زحمتکشان در دست زحمتکشان شهر و ده میباشد.

عالیترین مقام دولتی اتحاد شوروی شورای عالی اتحاد شوروی است.

شورای عالی اتحاد شوروی که از دو مجلس متساوی الحقوق یعنی شورای اتحاد و شورای ملتها تشکیل میشود از طرف اهالی اتحاد شوروی برای ملت چهار سال بر اساس انتخابات همگانی٬ مستقیم و متساوی٬ با رای مخفی انتخاب میگردد.

انتخابات شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی٬ مانند انتخابات کلیه شوراهای نمایندگان زحمتکشان همگانی است٬ بدین معنی که به غیر از اشخاص دیوانه و کسانیکه از طرف دادگاه محکوم به محرومیت از حقوق انتخاباتی گردیده اند٬ همه اهالی اتحاد شوروی که بسن ١٨ سالگی رسیده باشند بدون رعایت نژاد٬ ملیت٬ مذهب٬ درجه معلومات٬ سکونت٬ اصل و نسب اجتماعی٬ وضع مادی و عملیات گذشته٬ - حق دارند درانتخابات نمایندگان شرکت نموده و خود نیز انتخاب شوند.

انتخاب نمایندگان متساوی است٬ به این معنی که هر یک از اتباع حق یک رای دارد و همه اتباع در انتخابات بطور تساوی شرکت مینمایند.

انتخابات نمایندگان مستقیم است٬ به این معنی که انتخاب همه شوراهای نمایندگان زحمتکشان از انتخابات شوراهای زحمتکشان ده و شهر گرفته تا انتخابات شورای عالی اتحاد شوروی٬ بلاواسطه از طریق انتخابات مستقیم انجام میشود.

شورای اتحاد جماهیر شوروی در جلسه عمومی هر دو مجلس هئیت رئیسه شورا عالی و شورای کمیسرهای ملی را انتخاب میکند.

شالوده اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی عبارت است از سیستم سوسیالیستی اقتصاد و مالکیت سوسیالیستی بر وسائل تولید. در اتحاد شوروی این اصل سوسیالیستی مجری است٬ „از هر کس مطابق استعدادش و بهر کس مطابق کارش“.

برای تمام اتباع اتحاد شوروی حق کار٬ حق استراحت٬ حق تحصیل٬ حق تامین مادی در ایام پیری و نیز در صورت بیماری و از دست دادن استعداد کار٬ تامین میگردد.

در کلیه رشته های کار به زن حقوق متساوی با مرد تفویض میگردد. تساوی حقوق اهالی اتحاد شوروی با صرف نظر از ملیت و نژاد٬ قانون ثابت و حتمی میباشد.

همه از آزادی مذهب و آزادی تبلیعات ضد مذهبی بهره مند هستند.

قانون اساسی از نظر تحکیم جامعه سوسیالیستی – آزادی بیان٬ قلم٬ مجالس و میتینگها٬ حق متشکل شدن در سازمانهای اجتماعی٬ مصونیت شخصی٬ مصونیت منزل و محرمانه بودن مکاتبه و حق پناه یافتن را برای خارجیانی که در اثر دفاع از منافع زحمتکشان یا فعالیت عملی و یا مبارزه در راه آزدای ملی مورد تعقیب قرار گرفته باشند تضمین میکند.

قانون اساسی جدید در عین حال وظائفی بس جدی به عهده هر یک از افراد اتحاد جماهیر شوروی گذارده است٬ بدین معنی که قوانین را اجرا کنند٬ انضباط در کار را رعایت نمایند٬ نسبت به وظائف اجتماع خود صادق باشند٬ قواعد زندگی و معیشت اجتماعی سوسیالیستی را محترم شمارند٬ مالکیت اجتماعی سوسیالیستی را محترم شمارند٬ مالکیت اجتماعی سوسیالیستی را محفوظ و مستحکم دارند و از میهن سوسیالیستی خویش دفاع کنند.

„دفاع میهن وظیفه مقدس هر یک از اتباع اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی است“.

اما در خصوص حق اتباع برای مشکل شدن در جامعه های مختلف در یکی از مواد قانون اساسی چنین نوشته شده است:

„فعالترین و آگاه ترین افراد از بین صفوف طبقه کارگر و سایر قشرهای زحمتکش٬ در حزب کمونیست (بلشویک) اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی٬ که دسته پیش آهنگ زحمتکشان در مبارزه برای استحکام و رشد رژیم سوسیالیستی و عبارت از هسته رهبری تمام سازمانهای زحمتکشان اعم از اجتماعی و دولتی میباشد٬ متحد میشوند“.

کنگره هشتم شوراها قانون اساسی نوین اتحاد شوروی را به اتفاق آراء تصویب و تایید نمود.

بدین طریق کشور شوراها قانون اساسی نوین٬ قانون اساسی پیروزی سوسیالیسم و دمکراسی کارگر و دهقان را بدست آورد.

با این ترتیب قانون اساسی این واقعیت جهانی و تاریخ را تایید کرد که: اتحاد شوروی به مرحله نوینی از رشد٬ به مرحله بپایان رساندن ساختمان جامعه سوسیالیستی و منتقل گشتن تدریجی به جامعه کمونیستی وارد شده است که در آن جامعه مبدا زندگانی اجتماعی باید این اصل کمونیستی باشد: „از هر کس مطابق استعدادش به هر کس مطابق احتیاجش“.“(نقل از تاریخ کختصر حزب کمونیست اتحاد شوروی چاپ توفان).

رفیق استالین بزیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و سپس از توانائیهای اقتصادی را هرگز به عنوان پایان مبارزه طبقاتی جار نمی زند. وی معتقد است که طبقات در دوران سوسیالیسم با دوران سرمایه داری تفاوت دارند و از جایگاه یکسانی برخوردار نیستند. وضعیت دو دوره تاریخی متفاوت را نمی شود با هم قیاس مکانیکی کرد. ولی این به مفهوم پایان مبارزه طبقاتی نیست. مبارزه طبقاتی مرکز ثقلش را به مبارزه فرهنگی و ایدئولوژیک منتقل می کند. مبارزه بورژوازی سرنگون شده در عرصه سیاست و اقتصاد تنها حکم خرابکاری و اقدامات تروریستی بخود خواهد گرفت و نه یک حرکت و یا جنبش طبقاتی. توانائی بورژوازی سرنگون شده در نیروی ایدئولوژیک وی است و باید در این عرصه نیز بر افکار دشمنان طبقاتی غالب آمد ولی دشمنان خلق را باید سرکوب کرد.

 

                            اختلافات رفقای شوروی با رویزیونیستهای یوگسلاوی

 

رفقای شوروی بعد از جنگ پیروزمند دوم جهانی شاهد تحولات انحرافی در یوگسلاوی بودند که تحت حمایت امپریالیستها در جنبش کمونیستی اخلال می کردند. آنها می دیدند که در یوگسلاوی اصول سوسیالیسم پیاده نمی شود بلکه عناصر سرمایه داری تقویت شده و حزب طبقه کارگر به رهبری تیتو به “حزب تمام خلق“ به “جبهه ملی“ به “نیروی سوم“ بدل می گردد. آنها در مورد این تحولات نامه ای تنظیم کرده و در اختیار حزب کمونیست یوگسلاوی قرار دادند:

“.... بر اساس آموزش مارکسیسم این حزب است که باید بر ارگانهای دولتی نظارت داشته باشد. در یوگسلاوی وزیر شهربانی کنترل حزب را بدست دارد.  مسلما این توضیحی بر کمبود ابتکار در میان توده های حزب یوگسلاویست است.

چنین سازمانی طبیعتا نمی تواند نام مارکسیستی لنینیستی برخود بگذارد. حزب کمونیست یوگسلاوی اجازه می دهد که وی را با تئوریهای اپورتونیستی و گندیده ی حل شدن مسالمت آمیز عناصر سرمایه داری  در عناصر سوسیالیستی به خواب کنند. تئوریی که از نظرات برنشتین، فولمار و بوخارین به عاریه گرفته شده است.

روح مبارزه طبقاتی در حزب کمونیست یوگسلاوی احساس نمی شود. تکامل عناصر سرمایه داری در روستا و شهر بطور کامل  در حال اعتلاست.   

بر اساس تئوری مارکسیسم لنینیسم حزب نیروی اساسی رهبری در کشور است که برنامه خودش را دارد و در توده های غیر حزبی حل نمی شود. در یوگسلاوی برعکس به جبهه خلق به عنوان قدرت اساسی رهبری برخورد می شود. تلاش می شود حزب را در جبهه حل کنند. رفیق تیتو در سخنرانیش در کنگره دوم جبهه خلق یوگسلاوی گفت: „آیا حزب کمونیست یوگسلاوی برنامه دیگری بجز برنامه جبهه خلق دارد؟ خیر. حزب کمونیست یوگسلاوی برنامه دیگری ندارد، برنامه جبهه خلق برنامه ما نیز هست.“  پیشنهاد بخشی از منشویکی هم در 40 سال پیش در روسیه همین بود. حزب مارکسیستی می بایست خود را در سازمانهای کارگری حل کند“. (نقل از نامه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به کمیته مرکزی حزب کمونیست یوگسلاوی مسکو مورخ 27 مارس 1948).   

در اینجا روشن است که رفقای شوروی به اهمیت رهبری حزب طبقه کارگر که یک ارگان مبارزه طبقای است تکیه می کنند و بر آنند که رویزیونیستهای یوگسلاوی مرزهای طبقاتی حزب طبقه کارگر و جبهه خلق را زدوده اند و در برنامه آنها روح مبارزه طبقاتی وجود ندارد. برعکس همه جا از صلح طبقاتی و کنار آمدن با دشمن طبقاتی سخن می رود. 

در جای دیگر می آورند:

“در مورد خطای سیاسی خط مشی دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست یوگسلاوی نسبت به مسئله مبارزه طبقاتی در یوگسلاوی.

ما قبلا هم یکبار نوشته بودیم که در یوگسلاوی روح مبارزه طبقاتی در سیاست قابل لمس نیست و عناصر سرمایه داری در روستاها و شهرها در حال رشدند.

رفیق تیتو Tito و کاردلج Kardelj این مطالب را تکذیب می کنند و نتیجه گیریهای ما را به منزله توهین به حزب کمونیست یوگسلاوی تلقی می کنند و این در حالیست که آنها خودشان از دادن پاسخ به این پرسش امتناع می کنند.

دلایل این رفقا محدود به این توضیح است که در یوگسلاوی تحول اجتماعی صورت گرفته است. این استدلال ولی کافی نیست. این رفقا رشد عناصر سرمایه داری را تکذیب می کنند و این در حالیست که از یک اعتقاد اپورتونیستی حرکت می کنند مبتنی بر اینکه مبارزه طبقاتی در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم آنطور که مارکسیسم لنینیسم آموزش می دهد حدت نمی گیرد، بلکه آنطور که اپورتونیستها مطابق نمونه بوخارین مدعی بودند زوال می یابد. آنها تئوری گندیده گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم را تبلیغ می کردند.(نقل از نامه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی به حزب کمونیست یوگسلاوی مسکو 4 ماه مه 1948، آثار استالین جلد پانزدهم ).

پس می بینیم که رفیق استالین به مبارزه طبقاتی در دوران سوسیالیسم اعتقاد داشته و بر آن بوده است که این مبارزه نه تنها کاهش نمی یابد بلکه تشدید نیز می شود. آنچه را که امروز به پای رفیق استالین می نویسند نظریات تیتو و خروشچف بود. رفقای شوروی در نامه خویش ادامه می دهند: 

„ هیچکس طبیعت عمیق و تغییرات اساسی سوسیالیستی در شوروی را که بعداز انقلاب اکتبر بوجود آمده انکار نخواهد کرد . این موضوع ولی هرگز حزب کمونیست اتحاد شوروی را به این نتیجه نرساند که مبارزه طبقاتی در کشور ما تضعیف می گردد، و یا به این تصور کشانید که خطر تقویت عناصر سرمایه داری وجود ندارد. در 1920/1921 لنین گفت: “تا زمانیکه ما در سرزمینی با مالکیت دهقانان خرده پا زندگی می کنیم، تا آن زمان زمینه اقتصادی برای سرمایه داری در روسیه محکمتر از کمونیسم است“، زیرا “از تولید خرده دهقانی سرمایه داری و بورژوازی، بی وقفه، روزانه و در هر لحظه، ناگهانی و در مقیاس انبوه پدید می آید“. روشن است که در طی 15 سال بعد از انقلاب اکتبر مسئله اینکه چه اقداماتی باید انجام داد  تا عناصر سرمایه داری در روستا تضعیف شوند و بعدا کولاکها نیز نابود شوند از دستور کار خارج نشد. دستکم گرفتن این تجربه حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی برای ایجاد شرایط اساسی ساختمان سوسیالیسم در یوگسلاوی، به مفهوم آن است که خود را دچار خطر سیاسی بزرگی نموده و وضعیت غیر قابل تحملی برای مارکسیستها ایجاد کنیم. زیرا سوسیالیسم باید نه تنها در شهر و صنایع بلکه همینطور در روستا و در کشاورزی نیز تحقق پذیرد.

اتفاقی نیست که رهبر حزب کمونیست یوگسلاوی از مسئله مبارزه طبقاتی و مسئله نابودی عناصر سرمایه داری در روستا در می رود. این امر ادامه می یابد: در سخنرانی رهبر یوگسلاوی مسئله جدا کردن طبقاتی در روستا را با سکوت برگذار می کند. آنها دهقانان را به مثابه یک کل می بینند و حزب را برای غلبه بر دشواریهائی که در اثر رشد عناصر سرمایه داری در روستا پدید می آیند بسیج نمی کنند.

وضعیت سیاسی در روستا بهیچوجه توجیه گر این آرامش و  حسن نیت نیست. با توجه به اینکه در یوگسلاوی زمینها ملی نشده است، مالکیت خصوصی، خرید و فروش املاک برقرار است و بخشی بزرگی از این زمینها در دستان کولاکها متمرکز شده است و  نظام کارمزدی حاکم است و غیره. – با توجه به همه این واقعیتها مجاز نیست که حزب با روحیه آشتی مبارزه طبقاتی و تسکین تضادهای طبقاتی تربیت شود. آیا قصد آن است که حزب را در مقابل دشواریهای عمده که در برابر تحقق سوسیالیسم  وجود دارد خلع سلاح کرد. باین نحو حزب کمونیست یوگسلاوی توسط تئوری گندیده اپورتونیستی گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم خواب می شود، تئوری که از برنشتین، فولمار، بوخارین عاریه گرفته شده است. .(نقل از نامه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی به حزب کمونیست یوگسلاوی مسکو 4 ماه مه 1948، آثار استالین جلد پانزدهم ).

می بینیم که رفیق استالین هرگز به خلع سلاح روحی حزب پرولتری که باید رهبری مبارزه طبقاتی را بدست گیرد اعتقادی نداشت. وی تکیه را نخست بر سیاست و سپس بر اقتصاد می گذاشت تا شرایط هستی مادی طبقات استثمارگر را که از درون آنها بورژوازی می تواند دوباره احیاء شود با تکیه بر قدرت سیاسی از بین برد. ولی حزب باید همیشه آماده نبرد با دشمنان طبقاتی باشد، دولت پرولتری باید همیشه آماده نبرد با دشمنان طبقاتی باشد. اگر کسی به مبارزه طبقاتی اعتقادی نداشته باشد هم باید حزب را منحل کند و هم دولت را و این امر نه تنها در شوروی اتفاق نیفتاد در هیچ کجای جهان نیز تا تحقق جامعه کمونیستی اتفاق نخواهد یافت.

این سخنان استالین مربوط به سالهای 1936 و 1937 قبل از جنگ جهانی دوم نیست، مربوط به سالهای 1948 و 1952 است که شوروی از جنگ ضد فاشیستی سربلند و نیرومند بیرون آمده و از محبوبیت جهانی عظیمی برخوردار است. حتی استالین در اوج غرور و پیروز ندا می دهد که مبارزه طبقاتی را فراموش نکنید که در پس آن دشمنان ما سنگر گرفته اند. پیشگوئی استالین در مورد یوگسلاوی بهترین سند تائید نظریات این پیشوای بزرگ پرولتاریاست.               

در تاریخ 5 تا 14 اکتبر 1952 کنگره نوزدهم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی با حضور رفیق استالین و سخنرانی وی افتتاح و برگزار شد. گزارش سیاسی توسط رفیق مالنکف قرائت گردید. در این گزارش به روشنی به نقش عامل مهم ایدئولوژیک در افشاء و سرکوب دشمنان داخلی و خارجی اشاره می شود. روشن است که این دشمنان داخلی به صورت گروههای بزرگ اجتماعی که از نظر رشته های سیاسی و یا اهرمهای اقتصادی بهم پیوند داشته و سازمانهای ویژه خویش را داشته باشند وجود و حضور ندارند. طبقات استثمارگر حاکم از نظر سیاسی و اقتصادی متلاشی شده اند. این یک واقعیت عینی جامعه شوروی بوده است. آنچه “به چشم“ نمی آید ولی حضور مادی در جامعه دارد علیرغم اینکه زمینه مادی رشدش برچیده شده است، تنها افکار و بینشهای کهنه گذشته است که مانند رشته ای گسترده بسیاری افکار و عناصر را بهم پیوند می زند. این پیوند ذهنیتها را نمی توان با همان مفاهیم گذشته تعریف کرد و از ادامه وجود طبقات به صورت سابق نام برد. این شیوه برخورد تنها موجب گمراهی و نه روشنائی می گردد. در شرایطی که قدرت سیاسی و اقتصادی در دست پرولتاریاست حزب باید تکیه خویش را بر مبارزه ایدئولوژیک بگذارد تا آخرین مقاومت بقایای دشمنان مردم را درهم شکند. این مبارزه یکشبه صورت نمی گیرد، مداومت دارد، ریشه دار و جان سخت است و تا محو کامل طبقات در جهان همیشه وجود خواهد داشت. حال به نوع برخورد رفقای شوروی نظر اندازیم:

تحت عنوان “3. تثبیت بیشتر جامعه شوروی و نظم دولتی“

... دشمنان مارکسیسم و آنهائیکه مارکسیسم را عامیانه می کنند تئوریهای مضری را، مبنی بر تضعیف و زوال دولت شوروی تحت شرایط محاصره سرمایه داری موعظه می کنند. حزب این تئوریهای گندیده را درهم شکست و بدور افکند و از آن نتیجه گرفت و مستدل ساخت که تحت شرایطی که انقلاب سوسیالیستی در یک کشور پیروز شده است، در حالیکه در اکثریت سایر ممالک سرمایه داری مسلط است، کشور انقلاب پیروزمند نباید دولتش را تضعیف کند، بلکه باید آنرا همه جانبه تقویت نماید...“(از گزارش مالنکف به کنگره نوزدهم حزب کمونیست اتحاد شوروی).“

بروشنی معلوم است که رفقای شوروی هرگز خطر دشمن طبقاتی را از نظر دور نداشته اند و با نظریات ارتجاعی که می خواستند قدرت را مستقیما و از بالای سر حزب به “طبقه کارگر“ دهند، نقش حزب را به صفر می رساندند، از زوال دولت و اضمحلال ارتش سخن می راندند و سفیهانه به کمون پاریس و جامعه کمونیستی مارکس استناد می نمودند به مبارزه بی امان پرداختند. 

دربخش مربوط به حزب می آید:

4. در بسیاری سازمانهای حزبی به کار ایدئولوژیک کم بها داده می شود. بطوریکه این کار در پس وظایف حزب باقی می ماند و در یک سری از سازمانها وضعیتی وجود دارد که مورد بی توجهی قرار می گیرد.

کار ایدئولوژیک یکی از وظایف اولیه حزب است. کم بهائی به آن می تواند به منافع حزب و دولت صدمات غیر قابل جبرانی وارد کند.

ما باید همواره در نظر داشته باشیم که هر تضعیف نفوذ ایدئولوژی سوسیالیستی تقویت نفوذ ایدئولوژی بورژوازی است و این نباید وجود داشته باشد. در نزد ما ایدئولوژی سوسیالیستی حاکم است. ایدئولوژئی که پایه تزلزل ناپذیرش در مارکسیسم لنینیسم ریشه دارد. ولی هنوز در نزد ما بقایای ایدئولوژی بورژوائی، بقایای روان و اخلاق کهنه که از مالکیت خصوصی منشاء می گیرد وجود دارد. این بقایا خود بخود زوال نمی پذیرند. آنها بسیار سخت جانند. می توانند رشد کنند. علیه آنها باید مبارزه متحدی به پیش برده شود. ما در مقابل بینشهای بیگانه، اندیشه ها و روحیاتی که از خارج از جانب دول سرمایه داری می آیند، و همچنین از داخل از جانب بقایای گروهای ضد شوروی که از جانب حزب کاملا درهم شکسته نشده اند و به داخل ما نفوذ می کنند، هنوز مصونیت نداریم. نباید فراموش کرد، که دشمنان دولت شوروی تلاش می کنند همه گونه روحیات ناسالم را اشاعه دهند، آنها را داغ کنند و توسعه دهند، و عناصر متزلزل جامعه ما را از نظر ایدئولوژیک مضمحل کنند.

عمیقا در مسئله اقتصاد برخی سازمانهای حزبی مسئله ایدئولوژیک را فراموش می کنند و آن را به کناری می گذارند. حتی در سازمانهای حزبی موثری نظیر مثلا مسکو به کار ایدئولوژیک توجه کافی مبذول نمی شود. و این بدون پیآمد نیست. آنجا که توجه به مسئله ایدئولوژیک کاهش می یابد زمینه مناسبی برای جان گرفتن بینشها و پندارهای دشمنانه بر ضد ما ساخته می شود.“ (همانجا)

این ارزیابی نشان می دهد که رفیق استالین به مبارزه طبقاتی و تشدید آن در دروان سوسیالیسم اعتقاد داشته است و برعکس این دشمنان استالین بوده اند که خواهان خاموشی مبارزه طبقاتی بودند. این ارزیابی می رساند که پس از ساختمان سوسیالیسم و در هم شکستن طبقات استثمارگر از نظر سیاسی و اقتصادی، قدرت سیاسی و اقتصادی در دست پرولتاریای سوسیالیست که دیگر توصیفش منطبق بر تعریفهای کلاسیک مارکسیستی نیست، باقی مانده است. این پرولتاریا نه نیروی کار خود را می فروشد و نه در اسارت مالکیت خصوصی بر وسایل تولید بسر می برد. این پرولتاریا پرولتاریایی نیست که تنها زنجیرهای پای خود را برای از دست دادن در اختیار داشته باشد. این پرولتاریا توسط قدرت سیاسی مالک دولت شوروی و محافظ جامعه سوسیالیستی است، این پرولتاریا حسابرس کل جامعه و مالک همه ثروتهای آن است. این پرولتاریا همه چیز را نه تنا برای خودش بلکه برای مجموعه جامعه اداره می کند و حسابش را دارد. باین مفهوم حتی پرولتاریا هم به مفهوم کلاسیک وجود ندارد. این امر در مورد سایر طبقات سرنگون شده نیز صدق می کند. خود را پشت عباراتی نظیر “بورژوازی سرنگون شده“ پنهان کردن و ادا و اطوار “انقلابی“ گرفتن حلال هیچ مسئله ای در زمینه زنده زندگی اجتماعی مشخص شوروی و یا هر کشور پیروزمند دیگر نیست. مبارزه طبقاتی را در عرصه کلمات نمی توان بانجام رسانید

 

طبقه نوخاسته سرمایه داری در شوروی پس از کسب قدرت

سیاسی توسط رویزیونیستها و فساد از بالا پدید آمد

 

بورژوازی در قدرت کارخانه، زمین، پول، ارتباطات، ارتش، پلیس، زندان، سازمان امنیت، ویلاها و... خود را دارد ودر سراسر جامعه انگشت نما و قابل لمس است. دولتش می تواند رسانه های گروهی را به کار گیرد و بورژوازی را برای نمایشات اعتراضی به خیابانها بکشاند و توسط آنها خرده بورژوازی متزلزل را مسلح کند و بر ضد طبقه کارگر به کار گیرد. دشمن طبقاتی در مقابل شما به صورت فیزیکی صف آرائی کرده است و شما در میدان جنگ می دانید چه کسی را و چگونه و از کدام جناح و با کدام قدرت آتشبار مورد حمله قرار دهید. در مورد “بورژوازی سرنگون شده“ که طبقه ای است فاقد وسایل تولید و قدرت سیاسی و وسایل ارتباط جمعی و پراکندگی سازمانی، وضع به این صورت نیست. سازمان بورژوازی بر هم می ریزد، فاقد ارتش و پلیس و سازمان امنیت و دستگاه قضائی و تبلیغاتی است. بورژوازی سرنگون شده در حقیقت بورژوازی متلاشی شده است. قدرت این بورژوازی متلاشی و فروپاشیده در بینش سنتی وی، در عادت کهنه مردم، در جهل عمومی و تبلیغات خارجی نهفته است. شکل طبقات و شکل مبارزه طبقاتی باید بکلی فرق کند و منطبق با شرایط جدید گردد. این فرق را استالین دید و متناسب با آن به مبارزه طبقاتی ادامه داد. برخی مفهوم طبقات و مبارزه طبقاتی را مخلوط می کنند. این تفاوت در جامعه سوسیالیستی شوروی به روشنی معلوم است. بورژوازی بمثابه طبقه معدوم شده ولی مبارزه طبقاتی از بین نرفته است. حزب کمونیست به منزله حزب طبقه کارگر بر سر کار است، دیکتاتوری پرولتاریا به منزله عامل سرکوب دشمن طبقاتی، خرابکاران، گروههای آدمکش و جاسوسان کار خویش را به پیش می برد. افراد پراکنده طبقه مسلط گذشته اکنون به صورت خرابکار و تروریست ظاهر می شوند و نه به صورت نمایشات توده ای. آنها برای دشمنان خارجی جاسوسی می کنند، در تولید و دانشگاه اخلال می کنند، آنها پلاتفرمی برای مبارزه با حزب کمونیست ندارند کارشان پچ پچ و بدگوئی و ایجاد افکار عمومی از راه درگوشی و جعل تاریخ است. تروتسکیستها بهترین نمونه این تفاله های هستند. کار آنها نفوذ در حزب، نفوذ در دستگاه دولتی، به کف آوردن بروکراسی است تا با ایجاد فساد در دستگاه دولتی و حزبی ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا را تغییر دهند. طبقه ایکه از این تلاش بوجود می آید طبقه نوخاسته ای است که مالک وسایل تولید نیست ولی از نظر رفاه اجتماعی و نقشی که در جایگاه توزیع ثروتهای جامعه اشغال کرده است از امتیازات ویژه ای برخوردار است. این طبقه نوخاسته بروکراسی دولتی را به خدمت خود گرفته است. ماهی از سر گندیده است و تئوریهای رویزیونیستی این طبقه که نظریات جدیدی نیست ساخته و پرداخته ذهنهائی هستند که می خواهند وضعیت جدید خود را توجیه کنند و آنرا ابدی جلوه دهند. این دستگاه مافیائی بود که فروپاشی شوروی را موجب شد. این سخنان را ما از آن جهت نمی گوئیم که قصد داشته باشیم “متعصبانه“ از استالین دفاع کنیم. هرگز! سخن بر سر جوامع آتی سوسیالیستی در جهان است. سخن بر سر ایران سوسیالیستی است. آیا در ایران سوسیالیستی نیز ما می توانیم پس از سرنگونی بورژوازی مدعی شویم که طبقات در ایران هنوز موجود است و آب از آب تکان نخورده است؟ پس برای چه انقلاب کردیم؟ مگر قرار نبود طبقات را از بین ببریم؟ نابودی طبقات پس به چه مفهوم است؟ مگر مارکسیسم به ما نیآموخته که برای محو طبقات باید تمام شرایط مادی رشد آنرا که ریشه در تولید جامعه دارد از بین برد؟ در شوروی این کار شد و در ایران آینده هم این کار می شود. نه در ایران و نه در شوروی نمی شود دون کیشوت وار توده های کارگر را علیه طبقه بورژوازی که حضورش در صحنه معلوم نیست بسیج کرد. در این بسیج، شما هم از حمایت دولت، حمایت ارتش، حمایت پلیس، حمایت سازمان امنیت و اتحادیه های کارگری و هم از حمایت سازمانهای دموکراتیک برخوردارید ولی دشمن شما شکل فیزیکی به عنوان طبقه ندارد. شما در کدام عرصه مبارزات طبقاتی یعنی در عرصه های سه گانه سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک می خواهید این مبارزه را به پیش برید؟  آیا بجز عرصه مبارزه ایدئولوژیک راه دیگری می ماند. پس مبارزه طبقاتی در عین محو طبقات به مفهوم کلاسیک ادامه دارد و این مبارزه به طور عمده در عرصه مبارزه ایدئولوژیک صورت می گیرد. مبارزه ای سخت، طولانی علیه عمال خرابکار و پر از مکر و حیله دشمن. در شوروی انقلاب فرهنگی عظیمی صورت گرفت، مدارس و دانشگاهها مجانی شدند، به آموزش و پرورش اهمیت خاص داده شد، شوروی برای کودکان بهشت بود. سانسور کتب از میان رفت و کسی را دیگر به جرم خواندن کتب کمونیستی زندانی نکرده و شکنجه نمی دادند. کلاسهای تدریس دروس کمونیستی و دانشگاههای کمونیستی تاسیس شد. امر پژوهش بیک امر ملی بدل گردید. تاریخ جهان بر اساس اصول مبارزه طبقاتی تنظیم شد و مهرش را بر تاریخ بشریت زد. اردوگاههای جوانان برای کار فرهنگی و ایدئولوژیک پدید آمد، هنر و ادبیات از ریشه تغییر کرد و در تمام این عرصه های نظری و جهان بینی مبارزه سختی درگرفت و ادامه یافت. دولت شوروی در عرضه فن آوری به اوج قدرت و توانائی رسید، نیروگاههای اتمی بنا کرد، به فن آوری اتمی دست یافت، ناوگان فضائی و دریائی عظیمی ایجاد کرد. تانکهای “تی-34“، موشکهای کاتیوشا “اُرگَ استالین“ و هواپیماهای شماری “ایل-2“ پوزه فاشیستها را درهم شکست. اینها دستآوردهای فرهنگی خلقهای شوروی بعد از انقلاب اکتبر بود. در دوران استالین جنبش معنوی عظیمی بپا گردید نسلهای کاملی از جوانان شوروی در کلوپهای روستائی با فیلمهای مستند پیشرفتها و دستآوردهای بزرگ سوسیالیسم آشنا شدند. این در زمانی بود که نه تلویزیونی در جهان وجود داشت و نه به صورت امروز رادیو. رادیو یک محصول تجملی برای خانواده های ثروتمند بود. مردم شوروی روح برادری و اتحاد را درک می کردند و می دیدند که چگونه با تکیه بر نیروی خود نیروگاه عظیم برق دنیپر راه اندازی شد و برق را به سراسر شوروی رسانید. لنین می گفت سوسیالیسم یعنی الکتروفیکاسیون، یعنی کشور را برقکشی کنیم و شبکه برق را بهمه جا برسانیم تا بتوانیم رادیو داشته باشیم تا یتوانیم سوسیالیسم را تبلیغ کنیم. تمام این زمینه های مادی انقلاب فرهنگی در زمان استالین برپا شد. بر اساس توده ای کردن کسب علوم و بسیج فرزندان زحمتکشان و میدان دادن به استعدادهای نهفته در خلق بی سوادی را نه تنها برافکند به اعتلای بی نظیر علوم میدان داند. در اینجا سخن بر سر پیشرفتهای مادی و معنوی شوروی سوسیالیستی برهبری حزب کمونیست و رفیق استالین نیست. سخن بر سر برملا کردن گوشه ای از دروغها و افتراآت عظیمی است که به شوروی می زنند تا سوسیالیسم را بی اعتبار گردانند. ما بارها گفته و باز هم می گوئیم رفیق استالین بهر صورت در جبهه کمونیستها قرار داشت و برای استقرار سوسیالیسم رزمید. وی معمار بزرگ ساختمان سوسیالیسم در شوروی، سازنده بزرگ فرهنگ نوین مردم شوروی رهبر کبیر انقلاب فرهنگی، و قهرمان بزرگ جنگ میهنی ضد فاشیستی در جهان بود. دولت پرولتری در زمان استالین هرگز نسبت به رشد افکار بورژوائی بی تفاوت نماند. این دروغها را دشمنان “چپ“ سوسیالیسم می گویند که از حمله از جناح راست طَرفی نبسته اند. تجربه شوروی در چین کمونیست به نحو دیگری بکار گرفته شد. در آنجا برای مبارزه با افکار بورژوائی به انقلاب فرهنگی پرولتری دست زدند. آنها انفلاب را می خاستند با همان ابزاری به سرانجام برسانند که شرایط عینی در اختیار آنها گذارده بود. درک آنها از آن، از آن حدی که اجرا کردند بیشتر نبود. برخوردی که آنها کردند تا حد نفی نیهیلیستی دستآوردهای بورژوازی و نه نفی دیالکتیکی این دستآوردها پیش رفت. ولی می خواستند نهاد انسانها را تغییر دهند و انقلابی در روان اجتماعی بکنند که مبارزه ای در عرصه ایدئولوژیک بود. آنها می خواستند امتیازات را از بین برده و توده های مردم را از بی تفاوتی بدر آورده به کار سیاسی و آموزش سیاسی بکشانند. این آموزش رفقای چینی از ادامه مبارزه طبقاتی در شوروی بود که مائو ازآموزگار بزرگش استالین آموخته بود و جمعبندی کرده بود. بگذریم از اینکه تحولات در چین در شرایط نوین، در تحت تناسب جدیدی از نیروهای طبقاتی در عرصه جهان، در شرایط آرامش و حمایت عظیم اتحاد شوروی و اردوگاه قدرتمند سوسیالیستی انجام می گرفت. تحولات شوروی در دوران استالین تنها متکی به نیروی خود آنها بود، تناسب قوای طبقاتی به نفع امپریالیستها و فاشیستها بود. کار رهبری استالین کاری بزرگ، غول آسا و کارستان بود. آنها تناسب قوای جهانی را نیز تغییر دادند. برخی مائوئیستهای بیچاره برای ایجاد محبوبیت برای مائو از لجن پراکنی و دروغگوئی در مورد استالین اباء ندارند. این مالیخولیائیها فکر می کنند هر چقدر در مورد استالین دروغ بگویند و خدماتش را بی ارزش جلوه دهند نقش مائو تسه دون برجسته می شود. حال آنکه مشک آن است که خود ببوید و نه آنکه عطار بگوید. طبیعتا مائوتسه دونگ از رهبران برجسته جنبش کمونیستی جهانی بود و خدمات فراوان به انقلاب چین و آزادی آن کشور کرد ولی نقش وی با نقش لنین و استالین که برای نخستین بار سوسیالیسم را بنا می کردند و برخلاف جریان آب شنا می نمودند و تئوریسینها و رهبران سترگی بودند قابل قیاس نیست. چنین مدعیانی از تاریخ جنبش کمونیستی بی خبر بوده و بی خبر هستند. آنها در بهترین حالت کاریکاتورهای تروتسکی می باشند.    

بهر صورت کلی گوئیهای روشنفکرانه حلال هیچ درد و مشکلی نیست و کمکی نیز به ساختمان جامعه سوسیالیستی در ایران نمی کند. در ایران سوسیالیستی نیز همین پرسشها مجددا بر روی میز و دستور کار قرار دارد و باید به آنها همانگونه که استالین پاسخ گفت جواب داد. اگر پیغمبرانی یافت می شوند که پاسخهای آماده و موثری دارند که در عمل نتیجه اجتماعی دارد و نه بحث دانشگاهی در اطاق گرم کار، بفرمایند، این گوی و این میدان. بنظر ما تنها تحلیل مشخص از شرایط مشخص راهگشاست و این کار در شوروی صورت گرفته است. بجز نظریات استالین و پیشنهادات وی کسی راه حلی نداشت که ارائه دهد. اداره یک کشور را نمی شود تا رسیدن پیشنهادات بی عیب و اشکال به تاخیر انداخت، نمی توان از ترس اشتباه کار را تعطیل کرد. این درک خرده بورژوائی از مسایل است. کمونیستها در عمل راه حلها را می یابند و با تکیه بر اصول انتقاد و انتقاد از خود آنرا اصلاح می کنند و تئوریزه می نمایند. تمام تاریخ تئوریهای مارکسیسم تاریخ تعمیم تجارب عملی علوم اقتصاد، سیاست، فلسفه و علوم تجربی و دانشکاهی می باشد. 

طبقه نوخاسته سرمایه داری در شوروی پس از کسب قدرت سیاسی توسط رویزیونیستها و فساد از بالا پدید آمد.زیرا توزیع اجتماعی عادلانه و سوسیالیستی نبود، اهرمهای نظارت دستگاه دولت و رهبری حزب کافی نبود، روبنا بر زیر بنا تاثیر کرد و این همان تاثیر متقابل و دیالکتیکی روبنا به زیر بناست. این خطر هنوز هم برای همه جوامع سوسیالیستی آتی نیز پا برجاست. هنوز هم کسی نسخه روشنی بجز آنچه استالین گفت که باید به مبارزه نظری، ایدئولوژیک و فرهنگی دامن زد و سطح جهل عمومی را کاهش داد ارائه نکرده است. پرگوئی روشنفکرانه که محصول بی مسئولیتی و خودنمائی است نمی تواند کار اداره یک کشور چند ده میلیونی و یا میلیاردی را به پیش برد. در موقع خطر شما نشانه ای از این روشنفکران پرگو و پر مدعا که نسخه همه دردها را دارند پیدا نمی کنید. اتفاقا همین ها همان دشمنان طبقاتی پرولتاریا هستند که با غرغر و مبارزه ایدئولوژیک تخم یاس و ترسیم منظره رسیدن به بن بست را برای شما به نمایش می گذارند. کمونیستها زنده اند، در مبارزه طبقاتی شرکت فعال می کنند، تغییر شکل ویروسهای بورژوازی را که می خواهند خود را با شرایط جدید تطبیق دهند درک می کنند و آنها را بی ضرر می نمایند. این مبارزه طبقاتی تا بامروز هم ادامه دارد. همین امروز هم ما شاهدیم که تهاجم ایدئولوژیک بورژوازی امپریالیستی توسط اندیشمندان و رسانه های گروهی اش و باج های مادی چقدر قربانیان “ دو آتشه کمونیستی“ بر جای گذشته است. ““کمونیستهائی“ که شکنجه نشده به اظهار ندامت دست زده اند و نشان داده اند که از همان روز نخست به این اعتقادات تظاهر می کرده اند. هیچ کمونیستی نمی تواند به نفی کمونیسم بپردازد زیرا کمونیسم علم است. زیرا فیزیک و شیمی علمند، زیرا زمین کروی است و به زور کلیسای کاتولیک نمی شود آنرا مسطح جلوه داد، نمی شود آدم و حوا را به جای تئوری تکامل تدریجی انسان گذاشت. کسانی که این کار را می کنند، مدرن و ضد “سنت“ نیستند، خود فروش و عوامفریبند و برای خیانت خویش توجیه دلبخواه و مسکن درد می آفرینند. کمونیسم همیشه مدرن است و این سرمایه داری است که سنتی است و سنت گندیده اش فرتوت است و عمرش از کمونیسم بیشتر. این بیماری خطرناک است که جان سخت است و هر بار با بحرانها و بی خوابی های ادواریش میلیاردها مردم را بی خانمان می کند و ثروتهای جامعه را برای شادیش می سوزاند. این سرمایه داری سنتی است که با جنگها و سیاستهای استعماری ننگی برای بشریت است. کمونیستها باید برای نابودی این اژدها متحد شوند. بهر صورت رفیق استالین از ما بود و ما در جبهه رفیق استالین بر ضد این دیوها و عفریتها و اژدهای سرمایه داری می رزمیم. 

 

حزب کارایران(توفان)


December 28th, 2011


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
مسایل تاریخی